|
عشق شیرینش مرا فرهاد کرد
او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد او بشد لیلا و ما مجنون روی ماه او قلب ویران مرا آباد کرد نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود قبل از او دنیا برایم این چنین زیبا نبود بعد از او هم زندگی هست و لیکن تلخ تلخ بعد از او این زندگی دیگر چه سود.....؟ ********************************************** دیوانه ی محبت جانانه ام هنوز دست از دلم بدار که دیوانه ام هنوز در خانه ای که دولت وصف تو یافتم چون حلقه بسته بر در آن خانه ام هنوز عمری به گرد شمع جمال تو گشته ام آتش نخورده بر پر پروانه ام هنوز
بنشینم شب تاریک به امید سحر غرق ظلمت خیره بر نور قمر ماه من امشب بیا زود برو آید سحر سر دل گویم به آن باد صبا کاید سحر همدمم بودی همیشه ماه من در هر سفر پس بیا باش برایم تا ابد تک همسفر گویم این درد گران گوش بکن ای همسفر مانده ام دور ز یارم ظهر و عصر و هر سحر بنویس ای قلمم تا که شود این شب سحر هر نفس گوید لبم اسم قشنگت ای سحر ***دوشنبه ۱۲/۴/۸۵ ساعت ۰۰:۴۵ بامداد***۱ شعر واسه کسایی که شعر اینجوری خواسته بودن.مخصوصا" مهدی داداش
چه کنم؟!!...
مرده ام از غم هجران چه کنم؟؟ عاشقم بر همه پریان چه کنم؟؟؟؟؟ دوست دارم رخ زیبا گیس خوش دوست دارم باغ و معشوقه ی خویش ***این شعر در تاریخ۲/۸۳ و در مدرسه سروده شده و از جنس غمه!!****
دوست....
یک لحظه چو بینم رخ زیبایت;دوست برون آید روح من از پیکر و کالبد و پوست روم اندر برزخ و خواهم از آن حضرت دوست دهدم لعلی و جامی ز میخانه ی دوست نوشم و گویم خدایم اوست اوست!! لیک ;دریغا که جهنم پیش روست!!! ***این شعر در تاریخ 10/7/85 مصادف با 8 رمضان 1427 -اینم اگه بخوایین:1 نوامبر 2006- ساعت 00:35 سروده شده و سر تا سر واج آرایی می باشد!!!!***
امام زمان(عج)...
هر دمی حس می کنم نزد منی;کو؟نیستی چشم دل گوید که هستی,عین گوید نیستی بس شگفتا!!!؟!!دل بود عاقل و چشمان جاهل!!! عاقلان گویند هستی,جهل گوید نیستی هر نفس من منتظر هستم برآیی بر جهان تیک و تاک ثانیه فریاد برآرد نیستی....!
خداوندا....
اگر روزی بشر گردی... زحال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این بدعت از این دوری... زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی...؟....؟...؟ (شاعر:نمی دونم..!!)
اين وبلاگ به زودي به روز ميشود و شروع به فعاليت ميكنه .....
تو نيستي كه ببيني كه چگونه دور از تو به روي هرچه در اين خانه است غبار سرد بي اندوه بال گسترده است تو نيستي كه ببيني دل رميده من به جز تو ياد همه را رها كرده است غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساكت وغمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي كه ببيني ((تا اين جا از استاد ) من امدم كه ببينم هر انچه ميگويي تو از ان نسيم دل انگيز از ان هواي بهار تمام خستگي ات ؛ ان ستاره بيمار دوچشم خسته تو به ديگران هشيار من امدم به در تو در ان شبي كه تو گفتي من امدم و نشستم تو امدي و گسستي تو عهد من بشكستي به گور من كه همان دم گذر كني گويي محل انتظار تو نگار من اين است؟؟؟؟!!!! تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولي عزيز من امروز چو اين سخن تو بگويي زبان گشام از اين ته به نالهاي غريب كه اين غروب غريب هميشه شاهد بود كه من امده بودم تو نبودي من امدم تو نبودي من امدم تو نبودي (شعر از دوست خوبم علی فرجی خیاوی)
|
About![]()
بنده وحید برزگری متولد 20/1/1368,اهل شهر زیبا و دارالارشاد اردبیل و Archivesدی 1387آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
....عشق گیــــــــتار
کلام اول(حتما" بخوانید) |